آرامش
خیلی حرفها را نمی توان زد... نمی شود زد... حتی به کسانی که تو را فقط از چهارچوب این فضای الکترونیکی می شناسند و دانستن یا ندانستنش تاثیر چندانی در زندگی من و یا آنها ندارد...
این ها را هم که می نویسم از تاثیرات سنگینی بار غمی است که با کمال تاسف دیروز به اوج خود رسید به گونه ای که تو را وادار کند که تنها هدف زندگیت رسیدن به قله آرامش باشد ...
همین قدر بگویم که برای سلامتی یکی از خویشاوندان نزدیکم دعا کنید که آرامش زندگی من در گرو سلامتی روحی اوست!!
روز پر غم!!
سرگذشتِ گلِ غم
فریدون مشیری
تا در این دهر دیده کردم باز،
گل غم، در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خندهای وا شد
هرچه بر من زمانه میافزود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشتهی عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد؛
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد!
یا دلم را چو روزگار شکست؛
گفتم او را چو من شکستی هست
میکنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد، چه بینم آه...:
گل غم مست جلوهی خویش است
هر نفس تازهروتر از پیش است!
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینهی من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت!
یک حرف مانده در دل
نمی دانم چرا بعضی ها اصرار دارند که عقاید داشته و نداشته شان را به دیگران تحمیل کنند! خب به من چه که طرف با دین آباء و اجدادیش نمی تواند ارتباط برقرار کند و خواندن انجیل و رفتن به دوره های دعا خوانی مسیحیان را به دیگر گروههای دینی ترجیح می دهد و یا دیگری به خدا اعتقادی ندارد و مدام در پی آن که نقضی بر عقاید دیگران برای تایید حقانیت عقایدش بیاورد و یا آن دیگری نوع نگاه مرا به مقوله نماز با دید خام دوران نوجوانیش که با اندیشه بهشت و جهنم شکل گرفته است یکی می پندارد چونانکه یک آن احساس می کنی چه گناه بزرگی مرتکب شده ای که کاری را انجام می دهی که یک جماعت به صرف همرنگ شدن و کسب آرامش اجتماعی انجام نمی دهند!!
نه تحجر رو می پذیرم و نه با دنیای بی خدایان می توانم ارتباط روحی عمیقی برقرار کنم.
زندگی را از دریچه انسانی می بینم که با وجود قبول حق های متکثر به یک حق برتر قائل است و از این حیث آداب و مناسک دینیی را می پذیرد که بتواند با دنیای درونش ارتباط برقرار کند و لذا نوع نگاه فقهی به دین را به طور کامل و صد در صد نمی تواند پذیرا باشد!!
فکر هم می کنم به آن بلوغ فکری رسیده ام که تشخیص دهم کدام راه و عقیده دینی به صلاحم هست و کدام نیست.
به خوبی هم یاد گرفته ام به عقاید و ایده های اطرافیانم احترام بگذارم و از منظر انسان بودنشان به آنها بنگرم. هر چند با آدمهای همفکر و هم عقیده خودم ( خودمانی بگویم) بیشتر حال می کنم و تمایل بیشتری به سپری کردن اوقات با آنها دارم.
آقای روحی می گوید:
این حرف به دل مانده ، به واقع سرگذشت غریب انسانهای دردمندی است که نه جهان هستی را خالی از روح می بینند و نه با تحجر سرسازگاری دارند: ره میخانه ومسجد کدام است / که هر دو بر من مسکین حرام است نه در مسجد گذارندم که رند است / نه در میخانه ، کین خمارخام است ورای مسجد و میخانه راهی است / بجویید ای عزیزان ، کین کدام است اگرچه همانگونه که اشاره کرده اید ، خرده گیران همواره در پی آنند که بهانه جویی کنند و از جمله آنکه ، این هروله الهی مدام میان عقل و دل که قطعا به " ورای " این دو می انجامد را سرگردانی و حیرانی بنامند اما به واقع سرگردان واقعی ،این دو خویشاوند به ظاهر متناقضند : برو "عطار" کو خود می شناسد / که سرور کیست ، سرگردان کدام است !
اگرچه با شما موافقم که همراهی وهمنشینی با دوستانی همفکر، هم بر لذت زیستنی معنوی می افزاید : رو بجو یار خدایی را تو زود / چون چنان کردی ، خدا یار تو بود ! – مثنوی
و هم از گزندگی طعنه بی خردان می کاهد اما باید بپذیریم که نبود یک مختصات فکری منسجم و مستقل برای این نوع نگرش به جهان ، خلاء بزرگی است که بدان مبتلاییم.
به گمانم تلاش برای طراحی و تدوین یک منظومه صحیح و نوین ، ضرورتی است که باید شما و ما و همه کسانی که چنین می اندیشند -به قدر وسع -بر آن همت گمارند. بدر ما راست اگر چه چو هلالیم نزار/ صدر ما راست اگر چه که در این دهلیزیم در زندان جهان را به شجاعت بکنیم/ شحنه عشق چو با ماست ، ز کی پرهیزیم ! - مولانا
آقای ارزیاب می گوید:
تصور می کنم سختی کار انسانهایی که دل در گرو سنت و دین دارند و در عین حال دغدغه های مدرن دارند خیلی بیشتر از بقیه هست از این جهت که از هر دو گروه مورد طعن هستند سنتی های تندرو از طرفی و انسانهایی که هضم در جریانات مدرن و پست مدرن شده و زندگی شان بی معنا شده از طرفی دیگر در عین حال به نظر من این تنها راهی است که می تواند از این دوران گذار ما را به سلامت به منزل مقصود برساند
ترس از تنهایی و فرزند
انگار سن که بالا می رود تمایل آدمی به داشتن فرزند- کسی که از پاره وجودش باشد بیشتر و بیشتر می شود.
همکاری دارم که دو سه سالی است از همسرش جدا شده و عشق فراوانی به برادر کوچک 7-8 ساله اش دارد و تمام هم و غمش این است که زندگی او را به بهترین نحو ممکن سر و سامان دهد و حتی چندین بار با گوش خود شنیده ام که در مکالماتش به جان فرزندش که همان برادرش است قسم خورده است. اول ها برایم کمی ثقیل و گنگ بود این رفتار پدرانه اش و حمایت بی دریغی که از برادرش می کند. اما امروز با خواندن این شعر دلیل تمایل به حس مادرانه و پدرانه ای را که نه تنها در میان افراد متاهل بلکه در میان افراد مجرد نیز به وضوح احساس می شود درک کردم.
در جواب ِ دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟
زیرا سالهای جنگ بود
و من نیازمند ِ عشق بودم
برای چشیدن ِطعم آرامش.
زیرا بالای سی سال داشتم
و می ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.
زیرا طلاق واژه ای ست
تنها برای مرد و زن
نه برای مادر و فرزند.
زیرا تو هرگز نمیتوانی بگویی:
مادر ِ سابق ِ من
حتی وقتی جنازهام را تشییع می کنی.
و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند
میان ِ مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی.
و تو بیزاری از من
زیرا تو را به دنیا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهی بخشید
تا زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
رویاها و آرزوهای دور و درازت
In Answer to My Daughter : Why Did You Bring Me Into Existence?
Because it was wartime
and I needed lovemaking
to taste a bit of peace.
Because I was over thirty
and I needed blooming
before becoming droopy.
Because divorce is a word
for men and women
not for mothers and children.
Because you can never say:
my ex-mother
even when you attend my funeral.
And nothing, nothing in this world
can separate a mother from her child
neither hate nor death.
And you hate me
because I brought you into existence
only for my fear of loneliness
And you'll never forgive me
until the day you bring a child into existence
unable to bear the burning ashes of
your dreams
فریده حسنزاده نامزد دریافت جایزه ادبی پوشکارت
استقلال
شاید باورتان نشود که من در آستانه سی سالگی و رسیدن به یک استقلال نصفه و نیمه ای که در این دو سه سال اخیر سعی کرده ام از منظرهای گوناگون چه مالی اش گرفته و چه فکری و روحی کسب کنم چه حس خوبی دارم که با افتخار بگویم که با به ثمر رسیدن قول های بعد از فراغت از تحصیلم که به خود دادم چه احساس لذت بخشی به خود و عملکردم دارم... هر چند که هنوز به آنچه در آستانه سی سالگی در ذهن داشته ام تمام و کمال دست نیافته ام اما همین که با افتخار سرم را بالا بگیرم و تمامی مبالغی را که پدر بعد از دوران لیسانس بر سرم منت گذارده و خرجم کرده تمام و کمال با اشتیاق و از روی میل بپردازم تا کمی عذاب وجدان بزرگ شدن و عدم استقلال مالی آن روزها را جبران کنم همین برایم کافی است تا احساس کنم که بزرگ شده ام:)
من با افتخار اعلام می کنم بزرگ شده ام و می توانم برای رفتن به هر کجای این دنیا به صورت انفرادی و شخصی تصمیم بگیرم:)
و همین برایم یعنی یک خوشبختی:)
تطبیق
به کلاس استاد ملکیان این هفته نرسیدم. انتقال مسیرهای برداشت شده ماموریت دوستان و سر و کله زدن با گوگل ارث و کد و جی پی اس آن هم در وضعیت اضافه کاری اجباری باز هم بر مباحث مورد علاقه شخصی چربید و من دست از پا درازتر مسیر خانه را به کلاس انتخاب کردم.
نشد هم نشد. راههای دیگری هم برای حداکثر استفاده از منابع موجود هست.
کلاس
یک دوستی دارم که گهگداری منت می گذارد و برنامه های تفریحی را که دوستان قدیمی هر از گاهی برای فرار از جدیت زندگی می گذارند را با اس ام اس به تمام دوستان خبر می دهد, هر چند من خیلی فرصت نکرده ام در برنامه ها شرکت کنم و اوقاتم را با آنها سپری کنم. این دوست امروز یک لطف بزرگی کرده و مرا از کلاس های جدید استاد ملکیان خبر دار نموده است... امروز به محض خواندن این اس ام اس یک آن به خودم گفتم پس من کی قرار است به این امورم بپردازم!!! کلاس استاد می تواند شروع خوبی باشد برای شکستن خیلی از محدودیت های زمانیم هر چند تا 30 آوریل نمی دانم برای کمبود وقتهایم چه باید کنم!!
یاد گرفته ام
باید اقرار کنم که دیگر نمی توانم مثل سابق برای این صفحه وقت بگذارم و هر از چندی آب و جارویش کنم. نمی دانم! شاید این جمله بهانه و یا توجیهی باشد برای ننوشتن. اما به واقع کار تمام وقت شیره جانم را به میزان زیادی می گیرد و نای رسیدن به این صفحه را عملا از من سلب می کند...
در این مواقع تنها کاری که از دستم بر می آید نوشتن جملات انرژی بخشی است که گهگداری سرحالم می آورد.
این هم یکی از همان جملات نابی است که به خوبی درک و تجربه اش کرده ام:)
بخوانید و لذت برید.
یاد گرفته ام " دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "
ولی نمی دانم چـــــــرا ...
خیلی ها ...
و حتی خیلی های دیگر ...
می گـــــویند :
... ... " این روز ها ...
دوست داشتن
دلیــــل می خواهد ... "
و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...
... دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده اند
اما
من " سلام " می گــــویم ...
و " لبخند " می زنم ...
و می دانم ...
" عشــــق " همین است ...
به همین سادگــــی
...
قرارهای سال جدید
وبگردی بهاری این روزها و سری به صفحه مرکز توسعه مهارتهای فردی مرا بر آن داشت که در آستانه ورود به عرصه جدی کار و زندگی روزمره در سال 91 متن نوشته شده در این سایت را برای دوستان خواننده این صفحه نیز لینک کنم.
متن قابل تاملی است.
نظرات ()