نفس عمیق
شاید خیلی وقت پیش و یا نه تا همین چند وقت پیش خیلی دوست داشتم از خودم بنویسم... از افکارم... از نحوه زندگیم... از معاشرتهایم... از دوستانم...از خانواده ام...و از هر آنچه در دور و برم می گذرد...انگار برایم نوشتن و بازخورد از دیگران یک جور تخلیه روانی بود... نمی دانم بگویم متاسفانه یا خوشبختانه هر روز که می گذرد این حس در من کمرنگ و کمرنگ تر می شود و مرا ناخودآگاه به جدیت زندگی نزدیک تر می کند... به این معنا که این روزها چندان تمایلی به پرواز دادن ذهن به هر جا ندارم و بودن در یک قالب مشخص برایم احساس امنیتی را به ارمغان می آورد که احساس می کنم ناشی از یک نیاز درونی است. راستی راستی من دارم با دهه دوم زندگیم یواش یواش خداحافظی می کنم و وارد عرصه جدیدی از زندگی می شوم... وارد عرصه جدید هم نشوم برایم چندان اهمیت ندارد... همین که هر روز نفس می کشم و سعی می کنم جدید باشم و نو، خودش یک عرصه جدید است در نوع خود بی نظیر... و همین مرا راضی نگه می دارد...
آقای روحی می گوید:
بار دیگر آمدم دیوانه وار / رو رو ای جان، زود زنجیری بیار
غیرآن زنجیر زلف دلبرم / گر دوصد زنجیر آری ، بگسلم ! – مثنوی
زایش و نو شدن های پیاپی و زیست برساخته (موقعیت مند و زمان مند ) برغم وجود نگاه ایستای سنتی ، از ویژگی های دائمی جهان زیستی با محوریت انسان است :
هر زمان نو می شود دنیا و ما / بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر چون جوی ، نو نو می شود / مستمری می نماید در جسد
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است / مصطفی فرمود دنیا ساعتی است! – مثنوی
اما نوشدن آگاهانه حکایت شگفت دیگری است که هرکسی را بدان راه نیست و این جز با تحمل دشواریها ممکن نیست :
مانند طفلی در شکم ، من پرورش دارم ز خون / یک بار زاید آدمی ، من بارها زاییده ام! – مولانا
گام نخست این زایش، رهاشدن از خویش است و نمونه عینی آن در دنیای مدرن ما همانی است که به آن اشاره کردید و در دنیای مجازی " به شدت " نمود دارد ، نوشتن / زیستن خودنمایانه که مولانا نیز در دام آن گرفتار شده بود :
من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری / اکنون همی خواهم مرا از گفت خویشم واخری
که آگاهانه و با مدد الهی از آن جست:
بتها تراشیدم بسی ، بهر فریب هرکسی / مست خلیلم من کنون ، سیر آمدم از آزری
کلید این رهایی در "فهم " بالاتری بود که چون بوی گلی او را از خود خود نمایش جدا کرد :
آمد گلی بی رنگ و بو ، دستم معطل شد در او / استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری
اما فراموش نکنیم که تداوم این امر و بازنگشتن به قبل هم از شروط طریق است:
گر صورتی آید به دل ، گویم برون شو ای مضل / ترکیب او ویران کنم ، گر او نماید لمتری ! – مولانا
اینها را مقدمه کردم تا بگویم :
به نظرم با این شرحی که نوشته اید ، از گذر زمان نه تنها راضی که باید شادمان باشید
این روزها که می گذرد شادم / شادم که می گذرد/ که می گذرد شادم / شادم که می گذرد.... – زنده یاد قیصر امین پور
می دانید چرا ؟ چون که به فهم توامان "زایش" و" رضایت" رسیده اید . در یک کلام عاشق شده اید و مگر نه اینکه "عاشق یعنی دچار" ؟ (سهراب سپهری ) دچار و ممزوج شدن با آنچه در نظام هستی می گذرد و آگاهی از آنچه بر خویش/ پیرامون می گذرد و من خالصانه این عاشقی را تبریک می گویم:
عاشق شده ای ای دل ، شادیت مبارک باد / از جا و مکان رستی ، آنجات مبارک باد
ای جان پسندیده، جوییده و کوشیده / پرهات بروییده ، پرهات مبارک باد
خامش کن و پنهان کن ، بازار نکو کردی / کالای عجب بردی ، کالات مبارک باد ! – مولانا
یک لینک خوب
خانم دکتر احمدنیای عزیز در آخرین پستشان مطلبی با این مضمون گذاشته اند:
«سلامت اجتماعی» دیگر چه صیغهای است؟
چیزی که من مدت مدیدی است حسرتش را می کشم!!!! حیف که...
نظریه غفلت از نگاه مولانا
قصه ساده ای که مولانا از مردی حریص و رازجو نقل می کند، به خوبی تفاوت زندگیها را بر حسب تفاوت مراتب راز دانی و دشواری جمع میان آداب رازدانی و زندگی این جهانی نشان می دهد.
مردی از موسی می خواست تا زبان حیوانات را به وی بیاموزد و موسی امتناع می کرد. عاقبت موسی در اثر اصرار فراوان وی زبان حیوانات را به وی آموخت. این مرد در خانه سگ و اسب و خروس و استری داشت. زمانی مرد وارد خانه شد و دید سگ از خروس گله می کند که تو همه ته مانده های سفره صبح را خورده ای و برای من چیزی نگذاشته ای. خروس در جواب گفت: صبر کن، فردا اسب این ارباب خواد مرد و تو در مرگ او به سور و سرور خواهی رسید:
اسب این خواجه سقط خواهد شدن
روز فردا سیر خور کم کن حزن
آن مرد که زبان خروس را فهمید، زود رفت و اسب را فروخت تا زیان را از خود باز کند و بر دیگران اندازد. سگ دوباره دست به شکایت برداشت که این سخن تو راست نیامد، خروس گفت: دل قوی دار که فردا این استر خواهد مرد و ما در عزا و ماتم او سفره را خواهیم رفت. ارباب که این سخن را شنید زود رفت و استر را فروخت:
زود استر را فروشید آن حریص
یافت از غم وززیان آن دم محیص
دوباره مشاجره بالا گرفت. این بار خروس گفت که این شحص دو بلا را از سر خود بازگرفت، بلای سومش این است که فردا غلام او خواهد مرد. مرد غلام را هم فروخت:
شکرها می کرد و شادیها که من
رستم از سه وافعه اندر زمن
تا زبان مرغ و سگ آموختم
دیده سوء القضا را دوختم
سگ باز اعتراض کرد و خروس به سگ گفت که فردا خود ارباب خواهد مرد و ما در عزای او از عزا در خواهیم آمد.
در اینجا بود که شخص دید اوضاع به شدت به وخامت گراییده و این بار قادر نیست که خودش را بفروشد! استغاثه کنان پیش موسی رفت و کمک طلبید.
رو همی مالید در خاک او ز بیم
که مرا فریاد رس زین ای کلیم
موسی گفت: نگفتم این زبان به درد تو نمی خورد؟ تو گمان می کردی دانستن زبان حیوانات، ادب ویژه ای نمی طلبد. همواره می توانی سود ببری و زیان را بر دیگری بیندازی. ندانستی که آداب زندگی رازدانانه دیگر است و آداب زندگی غافلانه دیگر. مکر و رندی و زرنگی و تاجر صفتی موقوف! راز دانی، شخصیت دیگری از آدمی می طلبد، و ان که چنان شخصیتی را ندارد، لایق دانستن راز نیست.
داستان می گوید که آن مرد نتوانست مرگ را از خود دور کند ولیکن با دعای موسی با ایمان مرد.
گفتمش این علم نه در خورد توست
دفع پندارید گفتم را و سست
دست را بر اژدها آن کس زند
که عصا را دستش اژدها کند
سر غیب آن را سزد آموختن
که ز گفتن لب تواند دوختن
در خور دریا نشد جز مرغ آب
فهم کن والله اعلم بالصواب
او به دریا رفت و مرغ آبی نبود
گشت غرقه، دست گیرش ای ودود
پیام داستان روشن است. نشان می دهد که همه کس نمی تواند رازدان باشد و چنان زندگی کند که گویی رازی نمی داند. رازدانی و در عین حال، زندگی کردن غافلانه از راز شیوه پیامبری است. و ان نه کاری است خرد. و نیز نشان می دهد که معنای به هم خوردن زندگی در اثر فاش شدن راز ها چیست. اگر همه مردم بدانند که چه وقت خواهند مرد یا بیمار خواهند شد یا زیان خواهند کرد یا به تنگنا خواهند افتاد و یا دستگیر خواهند شد، اگر هر کس بداند در دل دیگری چه توطئه ها و خباثتها می گذرد و در گفته ها و کرده های خود چه نیاتی دارد، اگر همه ببینند که جنگ و صلح و ... رو به چه عاقبتی پیش می رود، آیا نظام جهان چنین که هست باقی خواهد ماند؟ یا عالم دیگری قائم خواهد شد و به جای عالم کنونی خواهد نشست؟ پس قوام این جهان به غفلت است. یعنی به ندانستنهای مردم و به گرم بودن در کار خویش و بی خبر از زیانها و سقوطها و به شوق سود و صعود، کوشیدن و کار کردن و درس گفتن و تجارت کردن و عشق ورزیدن و امید بستن و پیوستن و گسستن و لاف زدن و فخر فروختن و بر هم انباشتن و تکاثر و تفاخر... و مسرور بودن به پندار خویش. و به بیان حکمت آمیز خداوند حکیم در باب دنیا:
و اعلموا نما الحیوه الدنیا لعب و لهو و زینه و تفاخر بینکم و تکاثر فی الاموال و الولاد (حدید، 20)
دنیا جز بازی و لهو لعب و زینت و فخر فروشی و مال و اولاد افزورن نیست
همه ما در این زندگی به نوعی بازی مشغولیم. خرید و فروش، گفت و شنود، گشت و گذار و حتی جنگ کردن، بازی است و دوام زندگی دنیا به دوام این بازیهاست و این جهان چنین اداره می شود.
استن این عالم ای جان غفلت است
هوشیاری مردمان را آفت است
بخش هایی از راز دانی و روشنفکری و دینداری ( دکتر سروش)
بیاموزیم
سادگی و ساده بودن را دوست دارم... سادگی همراه با مهربانی، سادگی همراه
با یکرنگی، ساده تر بگویم: آدمهای ساده را دوست دارم...
این جمله را بسیار دوست دارم، اینکه: باید، باید و باید بیاموزیم که هیچ گاه نجابت
و تواضع دیگران را به حساب حماقتشان نگذاریم...
امید که اینگونه باشیم...
آقای ارزیاب می گوید:
یک سری مفاهیم در جامعه ما به غلط با یکسری مفاهیم دیگر مترادف شده است
مثلا عمیق سخن گفتن همیشه مترادف شمرده شده با پیچیده سخن گفتن
یکی از آن موارد هم همین است اینکه همیشه تصور شده است کسی که افتاده است و متواضع حتما نه سوادی دارد و نه جذبه ای
پاسخ:
به نظرم کسانی که در زندگی ( چه شخصی و چه کاری و تحصیلی) یک سری مسائل را پشت سر گذاشته اند به یک درکی می رسند که با استفاده از همون درک می تونن راحت تر و با وسعت بیشتری مسائل رو ببینند و همین وسعت دید باعث می شه راحت تر بتونن با آدمها و محیط های اطراف بدون انقباض خاصی ارتباط بگیرن... دقت که می کنم می بینم همیشه محبوبترین معلمها, اساتید, دوست و همکار و خیلی های دیگه همیشه کسانی بوده اند که در نوع نگاهشون یک سادگی معنادار موج می زنه...
آقای روحی می گوید:
ارتباط خطی و سه گانه تجربه / درک - وسعت دید - سادگی / ساده زیستن
سخت گیری و تعصب خامی است / تا جنینی ، کار خون آشامی است ! -مثنوی
مزیت قطع شدن اینترنت
من نمی دانم این چه خصوصیتی است که در من به تازگی خیلی پررنگ شده، اینکه نسبت به سرعت اینترنت، قطع و وصل شدن آ- ن- ت- ی- ف- ی- ل- ت- ر ( از این مضحک تر نمی شود که از ترس اینکه مبادا صفحه ات را ببندند مجبوری اینگونه تایپ کنی!!) واکنش های شدید نشان می دهم... اما این روزها که بعد از تحریم کشور های اروپایی و شاید هم نزدیکی تاسوعا و عاشورا و روز دانشجو اوضاع خطوط ما هم تعریف چندانی ندارد و تقریبا امکان دسترسی به هیچ سایت به درد بخوری وجود ندارد، واکنش هایم تبدیل شده به یک لبخند و زمزمه این نیز بگذرد...
بعد با خیال راحت و به دور از فضای مجازی تصمیم به اجرای برنامه های خاص این روزها در یک تعطیلی 5 روزه دلنشین بگیری...
جای همگی دوستان اهل کتاب در ضیافت خواندن رازدانی و روشنفکری و دینداری خالی:)
این روزها به خدا نزدیک شدید مرا هم یاد کنید:)
تنها معبود زندگی
"فاتقواالله و اطیعون"
این آیه بارها و بارها در سوره شعرا تکرار شده است و با هر بار خواندنش دلم آرام می گیرد...
خدای من دریای پر تلاطم وجودم را به دریایی با امواجی آرام تبدیل کن...
و چه کسی شایسته تر از تو برای این خواسته!
آقای روحی می گوید:
شور است مرا در سر، شوق است مرا در دل /
شعر است مرا بر لب ، عطار شدم دیگر!!! – الهی قمشه ای
که از گفتن عاجز میشوم:
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم / وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم ! – دکترشفیعی کدکنی
به واقع این خاصیت "عشق" است که قلم را از نوشتن باز می دارد:
چون قلم اندر نوشتن می شتافت / چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت ! – مثنوی
و وجود را مشتعل و مجنون میسازد:
دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت / آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت / سر بجنبان که بلی ، جز که به سر هیچ مگو
و همان گونه که اشاره کردید یگانه معبود زندگی همان عشق یعنی خداست و "چیز دیگری" جز او نیست
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم / گفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو ! –مولانا
و نیز: ای جان جان جانها، جانی و چیز دیگر / ای کیمیای کانها ، کانی و چیز دیگر ! –مولانا ....
حقیقتا نمی توانم بنویسم . عجالتا یک غزل به ذهنم رسیده . آن را بخورید تا کسی نبرده:
این غزلم جواب آن باده که داد پیش من / گفت بخور ، نمی خوری پیش کس دگر برم! – مولانا
واما غزلی که جمله آخرتان آن را برایم یادآوری کرد:
نگفتمت که مرو آنجا که آشنات منم / درین سراب فنا چشمه حیات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی / که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو / بیا که قوت پرواز و پر و پات منم
نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند / که آتش و تپش و گرمی هوات منم
... اگر چراغ دلی ، دان که راه خانه کجاست / وگر خداصفتی ، دان که کدخدات منم ! -مولانا
محیط کار و روابط اجتماعی
نمی دانم شاید نوشتن این مطالب خیلی تکراری و خسته کننده باشد...اما برای من هنوز یک مسئله است...
روزهای پر مشغله ام در سر کار و پر شدن حجم زیادی از ساعات زندگیم در آنجا برای منی که علاقه زیادی به مسائل و روابط انسانی دارم می تواند در ساعات بیکاریم موضوعات جالبی باشد برای اندیشیدن. و جالب تر آنکه وقتی سخن را با افرادی که در این مباحث تبحر دارند به این سمت و سو سوق می دهم به خوبی آنها را طبقه بندی کرده و به عبارتی شکل می دهند. به طور مثال بحث و تبادل نظر در مورد شخصی که وارد یک فضای جدید می شود و انواع رفتارها و عکس العمل هایی که در مقابل او آدمها با توجه به دیدگاههایشان از خود بروز می دهند و شبیه سازی آن با واژه بیگانه در حوزه علوم اجتماعی...و یا رفتار و واکنش های مردان به زنان و بالعکس در محیط های کاری و به خصوص مکانهایی که با روحیات مردانه سازگاری بیشتری دارد...
و یا اندیشیدن بر روی رفتارهایی که نشات گرفته از یک الگوی اجتماعی است با رفتارهایی که نشات گرفته از ویژگی های فردی است.
تمایل زیادی دارم که رفتارها و چه بسا ایراداتی را که به زنان در محیط های اینچنینی دارم روزی به رشته تحریر در بیاورم. احساسم بر این است که کمی در این حوزه اندیشه هایم خام است اما به محض پخته شدن مطلب در ذهن قطعا آنها را به رشته تحریر در می آورم.
انگشت به دهان
مدتی پیش که بحث دریاچه ارومیه و انتقال آب ارس به ارومیه و درستی و نادرستی این طرح بر سر زبان نه تنها متخصصان آب و محیط زیست بلکه بر سر زبان تمامی ملت ایران افتاده بود بنده بعنوان یکی از مخالفان این طرح داد و قالی را در میان دوستان و همکاران راه انداختم و فکرش را هم نمی کردم که دست روزگار مرا به طور کاملا اتفاقی و بالاجبار بعنوان یکی از همکاران طرح در انتقال آب ارس به دریاچه ارومیه سوق دهد و من انگشت به دهان که عجب روزگاری است!!!
امید و نشاط
دلم شدیدا کتاب می خواهد...هر چه باشد...رمان...شعر...علمی و تخصصی...عرفان...هر چه...ورای تمامی سودهایی که خواندن به همراه دارد، گاه خواندن قطعه ای از یک کتاب سنسوری می شود برای تشخیص میزان تمرکزم به خود و حوادث و اتفاقات اطراف ... آزمایشی برای میزان زندگی کردن در حال...
تنها خوشحالی این روزهایم بازگشت به زندگی در زمان حال و امید به ساختن فرداهای در پیش روست... امید و تلاش این روزهایم را دوست دارم...
نظرات ()