نشانه ای به رهایی

تحجر و دلگیری

نمی توانم بر پدری خرده بگیرم که روزگاری را با سنت و تحجر سپری کرده!! اما شاید بتوانم دلگیر باشم از او‍‍!! این حق را که دارم؟

من از خیلی چیزها دلگیرم؛ دوای دلگیری چیست؟ شما می دانید؟

 

 

 

   + مینا طهرانی ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

آرزو

گاهی سخت می گردد ایجاد توازن میان آنچه داری و  آنچه می خواهی به دست آوری, آنچه میخواهی از دست بدهی و در قبالش چیز دیگری به دست آوری!!!! و یا آنچه داری و نمی خواهی از دست بدهی با آنچه نداری و می خواهی به دست آوری!!!!

بعد با خودم می گویم که چه ؟ یعنی چه که من این را از دست بدهم و آن چیز را به دست آورم!!!با خود کلنجار بروم و حرص بزنم و غصه بخورم و شک کنم و دچار تردید شوم...

آنقدر که از ته دل آرزو کنی که همه چیز را بی خیال شوی و یک هفته در یک جزیره دور افتاده بنشینی و یک دل سیر رمان های خاک خورده و نخوانده کتابخانه ات را بخوانی, یک دل سیر فیلم هایی را که آرزوی دیدنش را با یک تمرکز 100 درصدی داری ببینی, یک دل سیر زبان بخوانی و کیف کنی, نه از آن زبان خواندنهای چندش آور آیلتس و تافل و از این خزعبلات, یک دل سیر بنشینی و با یک رفیق که نه تو را نصیحت کند و تو را به راه راست هدایت کند از خودت, از آرزوهایت, از ناکامی ها و شکست هایت, از حماقت هایت, از هر چه که ذهنت را آزار می دهد و رهایت نمی کند حرف بزنی... یک دل سیر بخوابی, یک دل سیر روزنامه بخوانی و حتی فحش دهی, یک دل سیر موسیقی گوش دهی, یک دل سیر سفر کنی... یک دل سیر کوه بروی و با صدای بلند آواز بخوانی....به گمانم اندیشه های ماتریالیستیم این روزها شدیدا متورم شده است!

دست خودمان نیستٰ؛ بلایی است که روزگار به سرمان آورده!! 

بیشتر از آنکه فکر می کنم خسته ام فکر می کنم که استراحت را دوست دارم...

 

   + مینا طهرانی ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
comment نظرات ()

حرمت تنهایی

از آن زمان که آموختم که تنهاییم حرمت دارد, تنهاییم دیگر آزاردهنده نیست.
از آن زمان که سنت را با وجود برخی محاسنش و با تمام حرمتی که برایش قائلم از خود رها کردم تا وجودی بسازم مستقل و به دور از هرگونه تعلقات بی پایه و اساس , از آن زمان که سعی کردم بیاموزم در جامعه مرد سالار ایرانی نه با خشونت و مبارزه مردانه بلکه با تمامی زنانگی ام, نه به صورت منفعل که به صورت فعال اما مطابق با تعاریف خودم و نه تعاریف زنان دیگر مستقل و با فکر عمل کنم, درست از همان زمان بود که برای تنهاییم حرمت قائل شدم.
از آن زمان که دیگر با بالا رفتن سن دلم نلرزید و آرزوها و آرمانهایم را با اشل توهم انگیز سن اندازه نگرفتم. از آن زمان که سعی کردم بیاموزم که حرف فلان مرد و زن و پسر و دختر سنتی مانده در توهمات یک قرن پیش مرا از زندگی کردن و زنده بودن و نفس کشیدن و خندیدن و شادمانی از اعماق وجود ساقط نکند.
از آن زمان که از اعماق درونم تصمیم گرفتم برای وجود خودم و حقی که از زنده بودن و نفس کشیدن از زندگی باید بگیرم احترام قائل باشم و به حرمت همین حق, خود بودن را بیش از پیش به جهانیان عرضه کنم. 
 آری! درست از آن زمان بود که برای تنهاییم حرمت قائل شدم...

   + مینا طهرانی ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

تغییر

این روزها عمیقا به پوسیده بودن و فسیل شدن فضای فکری و روحی ام اذعان دارم...کتابها و سایت ها و در پی آن فضای فکری فسیل، فضای درونی و روحی فسیل و مانده در 3-4 سال پیش...

هیچ گاه به عادت کردن و سکونت در مانداب عادت نکرده ام، این بار نیز حتم دارم فضای روحی و فکری و روانی ام را آنگونه که باب طبع است تغییر خواهم داد.... زمان همه چیز را ثابت خواهد کرد...

 

 و دوباره رنگ و بویی تازه می دهد آقای روحی به این پست:

از محاسن انحصاری پست های شما ، یکی این است که اگرچه در ظاهر شرح حالی شخصی  را روایت میکند اما به واقع شرح دغدغه های اگزیستانسیالیستی است که همه به نوعی با آن درگیریم و اینجاست که یادداشتهای شما ،چونان آینه ای عمل میکند که هر خواننده با گذشتن از سطح ، خویش را در آن بازمی یابد. چو تو در آینه دیدی رخ خود / از آن خوشتر کجا باشد تماشا ؟ - مولانا و از همین نمونه است ، شرح کهنگی و رسوب وارگی ذهن و روانمان بالاخص در این سالها با سایه شوم جور و تحجر که روحمان را خراشیده و ... اما به گمانم ،برای رهایی از این " پوسیدگی" ، رسیدن به یک نگاه فرا زمانی و فرامکانی ( از آن جهت که ما را از حجاب زمان  و مکان می رهاند و علی رغم هر رویداد موقعیتی ، راهگشاست ) امری ضروری است. اولین و مهمترین شرط رسیدن به این نگرش ، پذیرش حضور یک اتمسفر معنوی در جهان هستی است که سراسر حضور او و نیز به امر  اوست : گفت تماشای جهان عکس ماست / هم بر ما باش که با ما خوش است ! – مولانا

با این مقدمه ، فهم  و درک این دلمردگی مدام وبه تبع آن ، نیاز به " تغییر" مدام ، آسانتر میشود . نخست آنکه سراسر جهان هستی همیشه / هماره درحال نو شدن است: هر زمان نو میشود دنیا و ما / بی خبر از نو شدن اندر بقا پس تو را "هر لحظه" مرگ و رجعتی است / مصطفی فرمود دنیا ساعتی است ! - مثنوی و دیگر آنکه در دستگاه آفرینش ،میان این تغییر و رفع آن ملال رابطه غریبی برقرار است: هر زمان نوصورتی و نو جمال / تا زنو دیدن ، فرو میرد ملال ! – مثنوی و نکته اساسی اینکه به رغم ظاهر فریبنده ، این علائم "فسیل وارگی" و دلمردگی ، بزرگترین قرینه حیات و پویایی و " نشانه ای به رهایی " است. هر زمان گوید به گوشم بخت نو / گرتو را غمگین کنم ، غمگین مشو من تو را گریان و غمگین زان کنم / تا که از چشم بدان پنهان کنم ! – مثنوی

و البته فراموش نکنیم علی رغم وجود و حضور دائمی این نشانه ها  ، هر کسی به فهم آنان نائل نمی گردد: تا نباشی آشنا زین پرده رمزی نشنوی / گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش ! - حافظ.

 مولانا به اینجا که می رسد به حکم تجربه زیسته متفاوت انسانها ، رها میکند و کام گرفتن بعد این رهایی را به ما  وا می گذارد: من تو را بردم فراز قله ، هان / بعد از آن ، تو از درون خود بخوان ... دام را بدران ، بسوزان دانه را / باز کن درهای این نو خانه را ! - مثنوی

   + مینا طهرانی ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

جمله انرژی بخش

نمی دانم این جمله از کیست اما خیلی به دل نشست:
 
انسانها زمانی نا امید میشوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده
 

   + مینا طهرانی ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

چیز های خوب دنیا

گاهی با خود می گویم که دلیل نوشتن این روزهایم چیست؟ به واقع نه مطلب قابل عرضی هست که من باب آن قلم را به حرکت در آورم و نه تعداد خوانندگانم به میزانی است که بشود از این صفحه به عنوان یک صفحه وبلاگ فعال یاد کرد که با آن دنیای ارتباطات وبلاگی اش را گسترش می دهد. بدون شک داغ بودن فضاهای مجازی دیگر بر کمرنگ شدن جذابیت وبلاگ بی تاثیر نبوده است. حال و اوضاع مملکت و بی سامانی آن و به قول فضه جامعه طوفان زده این روزها نیز چندان مجالی به زندگی با آرامش نمی دهد که بخواهم منعکس کننده آن در این صفحه باشم، ایجاد تنش و داد و قال با بازگویی اوضاع مملکت هم از آن چیزهایی نیست که با آن در این صفحه تخلیه شوم...گاهی که نه بیشتر اوقات که در محیط های مختلف، بحث های سیاسی و اقتصادی و تاریخی به اوج خود می رسد و از توان و قدرت من برای هضم تمامی نکات منفی انتشار یافته از ماهواره و سایت های گوناگون خارج می شود دلم می خواهد در یک مکانی زندگی کنم که تمامی ارتباطم با محیط اطراف قطع گردد و حتی برای یک روز فقط به تمامی چیزهای خوب دنیا فکر کنم...

سلام بر تمامی چیزهای خوب دنیا:)  

   + مینا طهرانی ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

کار آکادمیک

بعد از مدتها چند روزی است که در راستای اهداف شرکت به من یک کاری واگذار شده که واقعا از جان و دل دارم انجامش می دهم... بعد با خودم در گوشی می گویم آقا جان زور که نیست تو مهندس فنی بشو نمی شی!! بیخود هم بیش از این خودت و خانواده و بر و بچ را  آزار نده... آخه مگه کار آکادمیک و علمی کردن چه ایرادی داره؟... خیلی هم عالیه... وقتت، زمانت و زندگیت هم دست خودته...فقط یک ایراد داره و آن اینکه توش پول نداره!!

 

   + مینا طهرانی ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

کتاب دست دوم و دلار

نمی دانم این چه کرمی است که در وجود من هر از چندی می افتد که به محض به هم ریختن اوضاع سیاسی و اقتصادی مملکت دلم می خواهد کار و زندگی را رها کنم و یک دل سیر در کتابفروشی ها و دستفروش های  مثل دیوانه ها و کتاب ندیده ها، کتاب ها را ورق بزنم. نمی دانم شاید  در این مواقع احساسم بر این است که نباید حماقت آمیز و ناآگاه زندگی کنم...

این روزها قیمت کتابهای دست دوم هم دو برابر شده! هر چه فکر می کنم ارتباط میان افزایش دلار و سکه را با کتابهای دست دوم و یا قدیمی تر نمی دانم!! شما می دانید؟

 

آقای روحی می افزاید:

به واقع کتاب های دسته دوم ، نماد عینی بخشی از هویت ماست که به محض گرفتار شدن در تنگناهایی اینچنین ، به آن رجوع میکنیم. اندوخته های گرانقدری که با افزایش دشواری ها و مصائب ، ارزشمندتر میشوند. تو گویی یک رابطه متقابل میان آنان برقرار است که با افزایش / کاهش اولی ، نیاز ما نیز به عقبه فکری مان افزوده / کاسته میشود.

گرچه هر قرنی سخن آری بود / لیک گفت سالفان ،یاری بود !  مثنوی

تئوری " بازگشت به خویش " معلم شهید ( م.آثار 4 ) از همین زاویه قابل فهم است.
اما لطف سخن در جای دیگری است. از منظر جامعه شناختی ، عموم افرادی که در جامعه های بحران زده زندگی می کنند ، دچار سرخوردگی و انزوا میشوند و هرچه این بحران عمیق تر ، درماندگی آنان نیز بیشتر ! اما این قاعده استثنائاتی نیز دارد و آن ، وجود  روحهای با ایمانی است که برجسته ترین ویژگی شان  "دردمندی " است :

پس بدان این اصل را ای اصل جو / هر که را درد است ، او برده است بو !-مثنوی

و همین دردمندی مانع از  زیست " حماقت آمیز و نا آگاه " ( تعبیر خودتان ) میشود .به واقع در اینجا اتفاق معکوسی رخ میدهد. به بیان بهتر شرایط دشوار و سخت ، او را مصمم تر و روح او را متعالی تر میسازد.


مولانا در مثنوی ( به گمانم دفتر چهارم ) از حیوانی یاد میکند که با خوردن چوب ، فربه تر میشود و در ادامه به ما می آموزد که نفس " مومن " اینچنین است:

هست حیوانی که نامش اشغرست / او به زخم چوب زفت و لمترست
تا که چوبش می‌زنی ، به می‌شود / او ز زخم چوب ، فربه می شود
نفس مومن ، اشغری آمد یقین / کو به زخم رنج ، زفت است و سمین ! – مثنوی
و این حکایت انسانهای مومنی است که در این روزگار سیاهی و تباهی  که هر دم را غنیمت می شمارند :
دم چیست ؟ پیام است ، شنیدی ؟ نشنیدی / در خاک تو یک جلوه عام است ، ندیدی
دیدن دگر آموز ، شنیدن دگر آموز! – اقبال لاهوری

   + مینا طهرانی ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

عصرانه ای با دوستان

امروز ساعت 2:30 بعداز ظهر درحین انجام برنامه ای که از قبل انتظار انجامش را در تعطیلی های پیش رو داشتم تلفن زنگ زد و من به یک میهمانی عصرانه از طرف یکی از دوستان قدیم دانشگاهی خیلی سریع السیر و بدون برنامه ریزی قبلی برای ساعت 4 بعداز ظهر دعوت شدم...از این تصمیم سریع السیر میزبان و استقبال میهمانان بسیار لذت بردم... هیچ کس این میهمانی را به تعویق نینداخت و همه دوستان برای تجدید دیدار تمامی برنامه های روزشان را به راحتی و بدون هیچ دغدغه ای کنسل کردند.

یادم می آید از همین جمع چند سال پیش پستی گذاشته بودم که آن زمان بسیار مورد انتقاد واقع شدم... در آن زمان در آن پست از آن دوستان به نام دوستان تاریخی نام برده بودم، کسانی که در یک برهه از زندگی وارد زندگیم شدند و به تدریج کمرنگ و کمرنگ تر شدند...امروز از آن پست بسیار جدی و منتقدانه به این تیپ از دوستانم خنده ام می گیرد و البته کمی شرمنده ام...از جدیتی که در مواجهه با آنها داشته ام، از اینکه توقع همرنگ شدن آنها با خودم را داشتم... از اینکه در گذشته نه چندان دور خود را با یک سری ایدوئولوژی های برخاسته از یک ساختار تربیتی در محیط خانواده و اجتماع بزرگ شده از آن محصور کرده بودم... من امروز از بودن در کنار همان دوستان همان لذتی را بردم که با سایر طیف های دوستانم می برم... و چیزهایی را از همین دوستان کشف کردم که قبل تر ها به سادگی از کنار آنها می گذشتم...

امروز یکی از همین دوستان حرفی به من زد که مرا سخت به فکر فرو داشت: اینکه خیلی خوب نیست خود را جدی بگیریم!! راستی ها! 

 بودن و زندگی کردن با خیلی از آدمها لذتبخش است:)

   + مینا طهرانی ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٤
comment نظرات ()

چهره زندگی

 چهره زندگی مجددا رنگی می شود، بعد از عبور از یک مسئله تقریبا جدی در یک ماه طاقت فرسا :)

خدایا شکرت

زیاده عرضی نیست   

   + مینا طهرانی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢
comment نظرات ()

...

بشکر آنکه شکفتی بکام بخت ای گل

نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

   + مینا طهرانی ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢
comment نظرات ()