نشانه ای به رهایی

دلیل نبودنم

نمی دانم این از خصوصیت بد من است یا خوب، که هیچ چیز را در زندگی ام سعی نکرده ام پاک کنم و چیز دیگر را به تلافی آن جایگزین... هر چیز و هر کس برایم معنا و مفهومی خاص داشته و برتری چیزی و کسی نتوانسته، حسن و خوبی کس و چیز دیگر را در نظرم کمرنگ کند... شاید به همین دلیل است که در جمع های مختلف، نه چندان شیفته گروهی خاص شده ام و نه از جمع خاصی مطرود...و شاید به همین دلیل است که تقریبا با هیچ دوستی در زندگیم قهر نکرده ام و همواره سعیم بر این بوده که به نوعی به حل مشکلات بپردازم تا آنها را پاک کنم...

همه این ها را گفتم که بگویم ترک این صفحه و ننوشتنم را در این صفحه حمل بر قطع ارتباط وبلاگی و قهر کردنم ندانید و این گونه فرض کنید که مینا به مسافرتی خواهد رفت که مدتی دسترسی اش به این صفحه امکانپذیر نیست و به محض بازگشت از سفر، با کمال میل به نوشتن به روال سابق ادامه خواهد داد...

چنانچه صفحه ای دیگر باز شد، به دوستان وبلاگی و خوانندگانم خبر خواهم داد...هر چند آنقدر دلبستگی ام به این صفحه فراوان است که بعید می دانم قادر به بازکردن صفحه ای دیگر باشم.

دوستتان دارم

مینا

 

 

   + مینا طهرانی ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

از دیشب و مواجه شدن با مسئله پست قبلی هیچ چیز جز زمستان

است آرامم نمی کند. بارها و بارها این قطعه را بر می گردانم و با خود

تکرار می کنم.

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

 که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کین است پس دیگر چه داری چشم، چه داری چشم، چه داری

چشم، ز چشم دوستان دور یا نزدیک، پس دیگر چه داری چشم از

دوستان دور یا نزدیک

   + مینا طهرانی ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٥
comment نظرات ()

دمی با دوستان وبلاگ خوان

من سه سالست مداوم می نویسم، هر چند نوشتن در خون من بوده و هست و وسیله ای است برای تعادل روحی و روانی من، اما نوشتن درونیات و دغدغه های درونی ام را در این صفحه از یک کتاب روانشناسی و توصیه یک نویسنده آغاز کرده ام و حالا پس از گذشت سه سال نوشتن مداوم به یک تعادلی رسیده ام که نمی خواهم از دستش بدهم. به واقع این صفحه برایم در حکم یکی از صدها چیز کوچک ولی مهمی است که در زندگی من وجود دارند. یک چیزی شبیه تلفن به یک دوست و یا خوردن غذا و یا چرت بعدازظهر که واقعا برایم در حد 15 الی 20 نهایتا 30 دقیقه در طول روز مهم است. یک نیاز که در طول روز و یا هفته باید برآورده اش کنم، و گرنه مجبور می شوم همه افکارم را در جمع های مختلف، از خانوادگی گرفته تا اجتماعی بلند بگویم و قطعا این نه مطلوب اطرافیان است که اراجیف مرا بشنوند و نه مطلوب خودم که زیادی حرف بزنم و به قولی فک پیاده کنم. والله قسم نه برایم حکم خودنمایی و به رخ کشیدن خود است، و نه پیدا کردن شوهر مناسب و امثالهم. نمی دانم یعنی تمامی راهها برای ازدواج کردن با فرد ایده آل بسته شده که من متوسل شوم به این صفحه مجازی که نه راستش قابل اعتماد است و نه دروغش! اگر هم به کسی علاقمند باشم، قطعا درونیات شخصی و عاطفی ام را در این صفحه خرج نمی کنم و تمامی مخاطبانم را در این صفحه با یک چشم می بینم. در این سه سال با انواع و اقسام برخوردها و تنش هایی که بر من و بر این صفحه وارد شده است مبارزه کرده ام. از نامهای مستعار دروغین آشنایان و دوستان گرفته تا کامنت های توهین آمیز در حد اینکه طرف ترشیده است و با این مطالب به دنبال همسر ایده آل می گردد. از آی پی های مختلف دروغین از کشورهای مختلف گرفته و وبلاگ های ساختگی که هیچ گاه معنا و دلیلش را نفهمیدم. فقط من مانده ام چرا این بلاها بر سر من فلک زده می آید؟ این همه دوست وبلاگی که بی دردسر می نویسند و ککشان هم نمی گزد! نمی دانم رئال نوشتنم این قدر مسئله ساز است که زندگی وبلاگی ام را هر از گاهی بر من تلخ می کنید؟ این اواخر هم با نام من و وبلاگم برای دیگران کامنت و اراجیف می گذارند! قسم به هر که دوستش دارید، اگر تحمل خواندن اراجیف رئال مرا ندارید، خواندن مرا از زندگیتان پاک کنید، این هم برای شما مفید است و هم برای من آرامشبخش!

تحمل ندارید، رهایم کنید...من مخاطب اینگونه نمی خواهم...

 

   + مینا طهرانی ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٤
comment نظرات ()

لحظاتی با دوستان خیریه

من امروز خیلی خوشحالم... و دوست دارم که این خوشحالی را اینجا با مخاطبان ثابت و وفادارم تقسیم کنم.

آخر دیدار دوستان خیریه پس از ماهها بی خبری و گپ و گفت با کسانی که هر کدام با دنیایی از دغدغه و فشار کار، روزها و لحظاتی را بدون هیچ چشمداشت و دلیل فردی در جمعی با خلوص و نیت پاک با هم کار کرده اند، چگونه می تواند نشاط انگیز نباشد و من چگونه می توانم بدون یادآوری آن روزها، بی وقفه به زندگی ماشینی این روزها ادامه دهم؟ افسوس که بازگشت به آن روزها برایم امکانپذیر نیست...

یاد آن روزها به خیر...

 

   + مینا طهرانی ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۳
comment نظرات ()

خانه هنر مندان

امروز با دوستی گذرمان به خانه هنر مندان، محبوب ترین مکان هنری و فرهنگی ام در تهران افتاد. بر حسب اتفاق با خبر شدیم که دو نمایشگاه نقاشی آبستره و اکسپرسیونیسم در ضلع غربی و عاشورا در ضلع شرقی برقرار است. از نمایشگاه نقاشی آبستره چیز خاصی ندارم بگویم که هیچ گاه نتوانستم با آن ارتباط بگیرم و کمی برایم بی معنا و نا محسوس است... اما به دور از انتظار و پیش زمینه بد ذهنی ای که از هنر آمیخته با مذهب ایران در ذهن داشتم، نقاشی و خوشنویسی های مرتبط با موضوع عاشورا به قدری چشم نواز و زیبا بود که دلم نیامد در این صفحه تبلیغش را نکنم. فرصت داشتید سری به خانه هنر مندان ایرانشهر بزنید.

   + مینا طهرانی ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢
comment نظرات ()