نشانه ای به رهایی

 

"هیچ کس در زندگی بهتر از ما قادر به برآوردن رویاهایمان نیست."

   + مینا طهرانی ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٧
comment نظرات ()

نقش آفرینی

در این یکی دو ساله اخیر به خوبی یاد گرفتم که نقشم را در هر شرایط بایستی درست ایفا کنم و شاید بالا و پایین رفتن ها و بال بال زدن های زیادی ام ناشی از همین بود که من هنوز یاد نگرفته بودم که نقش های متعدد را در زندگی در سر جایش به خوبی ایفا کنم و تنها به یک نقش بسنده نکنم... مثلا صرفا نقش یک دانشجو، یا یک معلم، یا شاید یک مهندس و حتی یک دختر در خانواده و یک زن در اجتماع و... اما کم کم یاد گرفتم که در هر موقعیت بایستی همان نقش زمان حال را به خوبی ایفا کنم و نقش های قبلی و بعدی را با نقش حال نیامیزم، حتی در یک گپ و گفتگوی چند دقیقه ای با یک دوست و شاید یک غریبه که صرفا اختصاص دارد به گپ و گفتگو نیز باید این نقش را به خوبی بازی کنم... به خوبی حرف بزنم، بحث کنم و در عین حال از صحبت لذت ببرم...

 و اینگونه است که با این شیوه دیگر تو را فقط با یک برچسب نمی شناسند... تو را  با مجموعه ای از نقش ها و ترکیبات می شناسند...

یعنی یادمان باشد که مدرک و تحصیلات و جایگاه شغلی صرف برای ما نقش نمی آفریند و این خود ما هستیم که نقش ها را در زندگی می آفرینیم و آنها را بازی می کنیم.

 

   + مینا طهرانی ; ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٢
comment نظرات ()

سازش درونی

و چه زیباست در خلوت اتاقت بنشینی و دیگر فکر و خیال بیهوده به سرت نزند که ای وای چه می شود و چه نمی شود... و سپس با اطمینان تصمیم بگیری مسیر زندگیت را با نرمش و سازش بیشتری به پیش ببری و سخت نگیری و سعی کنی زندگی کنی و توکل...و مثل دوستی که می گفت درست می شود تو نیز با یقین بگویی درست می شود... همه چیز درست می شود...

 

سلام به این روزها...

   + مینا طهرانی ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٧
comment نظرات ()

امتحان

با خود قول و قرار می گذارم که تا 2 ماه دیگر که بالاخره قال این امتحان سخت قرار است کنده شود، تمامی کارهای جنبی و مشغله های نه چندان جدی را کنار بگذارم و مثل خیلی از درسخوان ها، من هم درسخوان شوم. اما یک مشکل بزرگ بر سر راه من است. من درس خواندن امتحانی را فراموش کرده ام. درس خواندن صبح کله سحر تا نیمه های شب در قالب مینا خیلی به سختی می رود. حاضرم والله 100 صفحه ترجمه کنم و مقاله  بنویسم و پروژه تحویل بدهم اما یک لحظه امتحانی درس نخوانم. آنهم IBT که هر جایش را درست کنی یک جای دیگر کار می لنگد.

بعد به خودم یواشکی به دور از چشم همه زیر لب زمزمه می کنم که آخه IBT هم شد انتخاب...

اما کنکوری درس خواندن هم عالمی دارد... عالم نظم و انظباط و قانون و مقررات و تنبیه...

   + مینا طهرانی ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٥
comment نظرات ()

 

سیذارتا در آن هنگام همچنین دریافت که چرا هنگامی که برهمن و سپس زاهد بود بیهوده با آن خویشتن در نبرد شده بود. دانش بیش از اندازه راه را بر او بسته بود. ترانه های پاک و آئین ها و قربانیها و رنج و کشتن تن و کوشش ها و جنبش ها همه زیاده از اندازه بود. در آن هنگام از خودستایی انباشته بود. همواره از دیگران هوشمند تر و پر شور تر بود. همواره از دیگران پیشتر بود. هماره یکه دانا و هوشمند و همیشه رانده از جهان یا خردمند. خویشتن او بگریز از جهان و به خودستایی او و به هوشمندی او خزیده بود. سخت آنجا نشسته بزرگ می شد و سیذارتای ناآگاه می پنداشت با روزه داری و شکنجه خواری آن را نابود می کند.

اکنون آن را دریافته بود و می دانست که بانگ درونی راست می گفت، هیچ معلمی نمی توانست راه رستگاری را به او بنماید. از این روی بود که می بایست پا به جهان می گذارد، خود را در نیرو و زنان و پول گم می کرد. از همین روی بود که بایست بازرگان می شد و طاس انداز شرابخوار. از همین روی بود که می بایست آن سالهای سخت را بگذراند، دچار دل آ شوبه می شد درس دیوانگی زندگی میان تهی و یاوه ای را تا پایان فرا می گرفت تا آن هنگام که به نومیدی تلخ می رسید و در آن هنگام سیذارتای خوشی دوست و سیذارتای خداوند خواسته می توانست بمیرد یا میرنده شود. آن سیذارتا به مرگ رسیده بود، و سیذارتای دیگری از خواب برخاسته بود. این نیز به پیری می رسید و می مرد. سیذارتا زود گذر و ناپایدار بود، همه پدیدارها زود گذر و ناپایدار بودند. اما در این روز سیذارتای نو می دانست و می دید که جوان است، کودک است- و بسیار شاد بود.

این اندیشه ها در درون او می گذشتند. لبخند زنان گوش به شکم خود فرا داده بود و با سپاس درونی به مگس آوازه خوان گوش می داد. شادمانه چشم به رود روان دوخته بود. هرگز هیچ رودی مانند این رود او را به خود نکشیده بود. هرگز آوا و نمایش آب روان را چنان زیبا ندیده بود. چنان می دید که گویی رود چیزی دارد ویژه او که می خواهد به او بگوید. چیزی که سیذارتا آن را نمی دانست. چیزی که چشم به راه فرا رسیدن او مانده بود. سیذارتا خواسته بود خود را در آن رود افکند و بکشد، اما سیذارتای نو مهری ژرف به آن آب روان در خود یافت و بر آن شد که به آن زودیها از آن دور نشود.

 

 

بخش هایی از سیذارتا اثر هرمان هسه

   + مینا طهرانی ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۱
comment نظرات ()

 

من دوستم را دوست داشتم...

او دیگر آنجا نیست...

دیگر حرفی برای گفتن نیست...

   + مینا طهرانی ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٧
comment نظرات ()

آرامش

همه چیز داشته باشم اما آرامش نداشته باشم، خوشبخت نیستم...

آرامش این روزها را دوست دارم...

   + مینا طهرانی ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٦
comment نظرات ()