نشانه ای به رهایی

شفاف سازی در حد لزوم

علیرغم آنکه هیچگاه دنیای واقعیات و عینیات را فدای دنیای مجازی نکرده و نمی کنم و همواره سعی کرده ام مینای سفر درونی با مینای طهرانی دنیای بیرون تفاوت های فاحش روحی و شخصیتی نداشته باشد ( البته این تنها حرف خودم نیست و دوستان نزدیکم نیز بر آن صحه می گذارند و از این بابت به خود می بالم.)

و با وجود تمامی تلاشی که از خود به خرج داده ام تا همواره در این دنیا با خود صادق باشم و نگویم و ننویسم آنچه را که فقط می خوانم و می شنوم و احساس می کنم اما به عینیت نمی بینم ... و به آرزوی دیرینه ام که همان درک حقایق و واقعیات زندگی و تمایز قائل شدن میان این دو است نزدیک شوم...و قضاوت و پیش داوری نکنم مردمانی را که با آنها ارتباط می گیرم از هر طیف و حزب و اعتقاد و فرهنگ و خانواده و نژاد و سابقه و پیش زمینه های قبلی مگر آنکه خوب و کامل سوال کنم و در سایه پاسخ های شنیده شده نتیجه گیری کنم....اما بایستی اقرار کنم که من هنوز به آن حد مطلوب و ایده آل نرسیده ام و فاصله ای است بس عظیم میان خواسته ام و کردارم و هنوز در حوزه ارتباطات انسانی و روز مرگی هایم قضاوت و پیشداوری خود نمایی می کند و احساسم بر منطقم غلبه می کند...

 

و اما اصرارم بر مخاطبان نیز مبنی بر نداشتن نام مستعار از آنجا ناشی می شد که تعریفی که از خود در این وبلاگ داده بودم به زعم خود واقعی بود و انتظار می رفت که مخاطبانم هم واقعی باشند تا فضایی برای فکر کردن و بازبینی مجدد یکدیگر برای تحقق بخشیدن درونیاتمان به دنیای برون باز باشد تا لااقل خودمان نزدیکی و همگرایی بیشتری را میان دنیای درون و برون احساس کنیم و این تنها به قصد تمرین صداقت بود و نه چیز دیگر...

 

( البته به این قائلم که لزومی ندارد در دنیای بیرون تمامی انسانها از درونیاتمان مطلع باشند چرا که در این صورت تنها خود را خلع سلاح کرده ایم و اجازه داده ایم دیگران با ما آنگونه رفتار کنند که نا خواسته خود خواسته ایم...) اما رسیدن به این خواسته منوط به این بوده و هست که دیالوگ ها و تعاملاتمان از هر گونه قضاوت شخصی و داوری به دور باشد و منی که هنوز به آن درجه انتظار از خود نرسیده ام پس انتظار من نیز از مخاطبانم بی مورد بوده و هست.

 

و حالا اینگونه می اندیشم که هر انسانی صاحب لایه های وجودی و شخصیتی متعددی است و لذا شاید اینجا محیط امنی باشد برای آنکه خود را تخلیه کند و درونش را صیقل دهد هر چند که در ظاهر به گونه ای دیگر می نماید و شاید من در دنیای بیرونی به دلایل فراوان نتوانم با او و روحیاتش ارتباط برقرار کنم اما در این دنیا نزدیکی زیادی با او احساس کنم، همانطور که او نیز ...و چه بسا ندانستن نام و کلامش برای منی که هنوز به آن درجه از کمال نرسیده ام که نتوانم بر قضاوت و پیش داوریم غلبه کند بهتر باشد...  

 

و لذا دیگر بر شناسایی و ردیابی مخاطبانم اصراری ندارم و دیگر برایم هیچ اهمیتی ندارد که یک نفر با اسامی متعدد و جورواجور بیاید و کامنت بگذارد و از اشکال مختلف نوشته ها و افکارم را مورد توجه و دقت نظر قرار دهد...و به خیال خود بیندیشد که ابهام ایجاد کردن چه کار جالب و مهیجی است...

 

اینها را نوشتم تا به خاطر موضع پست های قبلیم به طور شفاهی سوال پیچ نشوم...چرا که برای هر دو محیط نوشتاری و کلامی احترام زیادی قائلم و از این حیث در حیطه نوشتاری تنها به صورت نوشتاری پاسخگویم و در ارتباطات کلامی به صورت شفاهی...حتی به اعضای خانواده ام...    

 

باشد که این محیط برایم امکانی باشد برای تمرین صداقت...

 

 

   + مینا طهرانی ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳۱
comment نظرات ()

برگ های سپید دفتر من

"در دل خسته ام چه می گذرد؟

این چه شوری است باز در سر من؟

باز، از جان من چه می خواهند

برگ های سپید دفتر من؟

 

من به ویرانه های دل، چون بوم،

روزگاری است های و هوی دارم.

ناله ای دردناک و روح گداز،

بر سر گور آرزو، دارم.

 

سوز آهم اثر نمی بخشد

دفتری را چرا سیاه کنم؟

شمع بالین خود باشم

کاهش جان خود نگاه کنم.

 

بس کنم، این سیاه کاری، بس

گر چه دل ناله می کند: " بس نیست!"

برگ های سپید دفتر من،

از شما روسیاه تر، کس نیست!"

 

 

 

 

تا فردایی بهتر...

یا حق...

   + مینا طهرانی ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳٠
comment نظرات ()

تمایز و تفاوت...

تفاوت ما انسانها در لحظات بحرانی زندگی و نحوه عکس العمل و برخورد ما در آن لحظات هویدا می گردد...

و گرنه همه در لحظات عادی و روال زندگی بعنوان یک انسان نرمال و طبیعی با انبوهی از خواسته های نرمال و طبیعی، شادند، با محبت و مهربانند،  منطقی اند... خوب فکر می کنند و درست تصمیم می گیرند، محترمند... روشنفکرند... دم از آزادی و احقاق حقوق از دست رفته می زنند و در جهت رسیدن به آن از هیچ اقدامی کوتاهی نمی کنند، با ظرفیت و تحمل پذیر و خستگی ناپذیرند... اجتماعی اند و منعطف و خلاصه تحسین برانگیزند و بی نقص...

و چه خوب که در برخورد با مشکلات، شیوه نگاهم را عوض کنم . اینگونه ببینم که لحظات تلخ و دشوار زندگی روزنه و بستری است برای رشد...

و اینگونه میزان رضایتمندی از خود را بالا ببرم و احساس کنم که  درون خوشبختی دارم...

   + مینا طهرانی ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٩
comment نظرات ()

به حسینای عزیزم

تو آینه تمام نمای کودکیم، نوجوانیم و جوانیم هستی...

تو را که می بینم گذر عمر را به خوبی احساس می کنم...و غبطه می خورم به آن سالهای سرخوشی ام...

با هر بار بودن در کنارت به آن سالهای دور می روم...به آن سالهای دوران راهنمایی، دبیرستان و در نهایت دانشگاه.

به آن سالهایی که آدم های زیادی از کنارمان گذشتند... اما من و تو همچنان ماندیم...

 

آن دورانی که با هم ساعت ها بحث می کردیم و به نتیجه نمی رسیدیم، سعی در تغییر خود و روزگارمان داشتیم...سعی در بهتر کردن اوضاع درونی و بیرونی مان... با هم خواندیم...با هم نقد کردیم...با هم اعتراض کردیم و با هم سکوت اختیار نمودیم...

 

با هم خندیدیم و با هم گریستیم...

 

با وجود تمامی تفاوت هایی که میانمان بوده و هست در کنار هم رشد کردیم... با هم بزرگ شدیم... چه بحث ها و گفتگوهای فلسفی، اخلاقی و معنوی و اجتماعی که در پیاده روی های بازگشت از کلاس شکل نگرفت...

چه جلساتی که با هم نرفتیم... از کلاس گفتگوی تمدن های الستی دوران سالهای 17- 18 سالگی گرفته تا جلسات مثنوی منزل نسیم و بهزاد...و این اواخر خیریه و ...

 

چه ماجراجویی هایی که با هم نکردیم... چه درد دل ها که برای هم باز نشد...چه  راه حل هایی که برای مشکلاتمان یافتیم و یا گذشتیم بی آنکه راهی برایش یافته باشیم...

 

 

کلاس های کنکور و شادمانی آن دوران علیرغم فشاری که بر رویمان بود...

کلاس های دوران لیسانس و سختی های بسیاری که در آن دوران کشیدیم...هر کدام به نوعی...

همه امید داشتند که دانشگاه از هم جدایمان می کند و چه می دانستند که قبولی در یک رشته و یک دانشگاه سرنوشت ما را همچنان به هم  گره می زند...

همه امید داشتند که تغییر گرایش و جدایی ات از جرگه مهندسین و پیوستن به جامعه شناسی مرا از تو و تو را از من جدا می کند...اما تو همچنان سنگ صبورم باقی ماندی... سنگ صبور غم هایم...سنگ صبور تنهایی هایم... سنگ صبور بی تابی هایم...و البته شریک شادی ها و لحظات ناب و تکرار ناپذیر زندگیم...

 

حسینای من، امروز در خیابان ایرانشهر، خیابان محبوبت، برایم حرف دلنشینی زدی... به اقتضای رشته ای که در آن تحصیل می کنی از واژه خود(self) گفتی و سعی داشتی رابطه مان را از منظر جامعه شناسی مورد توجه قرار دهی و من به شوخی و مزاح از منظری انسانی بی سواد در این حوزه به کلمه سلف تعبیرش کردم...

تو از اصالت وجودی و احیا و بازسازی درونی در هر بار دیدارمان گفتی و من در جوابت می گویم نمی دانم این چه نیرو و جاذبه ای است در تو که با هر بار دیدارمان، هر چند با فواصل زمانی طولانی، در راه آرمان ها و ارزشهایم با لغزش کمتری قدم می گذارم...

 

ممنون از روز خوبی که با هم داشتیم...

 

 

 

   + مینا طهرانی ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٦
comment نظرات ()

چند پیام...

حکایتگری را نشاید...

که نفس زندگی حکایتگری است...

 

بی تفاوتی را نشاید...

که بی تفاوتی، فرصتی است برای ابراز وجود فرو دستان...

 

عقب نشینی را نشاید...

که عقب گردی، مانعی است در راه رشد آنچه برایت مهیاست...

 

سکوت را نشاید...

که سکوت، نقطه قوتی است برای بی مایگان فرصت طلب

 

و سکون را نشاید...

که سکون فرا می خواندت به قناعت آنچه داری و باز می داردت از آنچه در روزگاری خواهانش بودی...

 

و داوری دیگران و زندگیشان را نشاید...

که با داوری درست زندگی خود، فرصتی برای داوری دیگران نیست... 

 

 

   + مینا طهرانی ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢٥
comment نظرات ()

الکی خوش

آنقدر ابراز محبت و لطف دوستان در کامنت های عمومی و خصوصی زیاد است که من دیگر رو و جرأت آن را ندارم که ذره ای به غم و اندوه و بی نشاطی و کم انرژی بودن و ... حتی فکر کنم...چه برسد به اینکه نشان بدهم...بابا تسلیم...من شاد هستم، پس هستم... این هم یک نمونه برداری و سوءاستفاده ادبی از دکارت... بیچاره دکارت تنش دارد توی گور
می لرزه...  

 

به قول شجاعی استاد گرانقدر زبانم، اگر احساس غم و بی نشاطی می کنی کاری ندارد...خرجش چند ثانیه است...بپر برو پشت بام خودتو از آن بالا پرت کن پایین...هم خودت راحت می شی هم بقیه...

اون اه اه آخر کلامش را یادم رفت بگم که چه شیرین و خاص تلفظ می کند...

 

اما خب الکی که نمی شه آدم بخندد...مگر اینکه عقلش کم باشد... یا به قول رفیقی خلافش ثابت شه...

از دست تو رفیق که این را انداختی تو دهان ما و هر وقت کم می آرم این جمله مگر اینکه خلافش ثابت بشه را قرقره می کنم...این هم از اثرات سفر طبس...

 

اما به رفقای محترم و محترمه بگویم که دیگر از آن خنده های صدادار و از ته دل و مخصوص مینا خبری نیست...گفته باشم...من آخه تصمیم گرفتم خیلی خانم بشوم...از آن خانم هایی که کفش های پاشنه بلند می پوشن و یک کیف خانومانه میندازن و ادای با کلاس ها و مودب ها را در می یارن...و فکر می کنن که آسمان سوراخ شده و یک تکه ماه از آن بالا افتاده پایین...

 

راستی الان یاد نظر سنجی بچه های طبسی به کلاس و معلم زبان افتادم...یادم باشد آن ها را هم در لیست مواردی که برای یک خانم معلم زبان ایده آل و با کلاس بایستی رعایت شود قرار دهم...که دیگر خیلی خیلی بهتر بشود...

 

خب رفیق خواستی که شاد باشم و شادی را به کسانی که دوستشان دارم منتقل کنم... و اظهار امیدواری کردی که مثل همیشه پر انرژی- شاد و پر نشاط باشم...

اما نمی دانم که بالاخره توانستم این شادی را به کسانی که دوستشان دارم منتقل کنم یا نه...

 

در ضمن از رایحه عزیز هم که در کامنت های پر نشاطش لحظات ابریمان را آفتابی می کند صمیمانه سپاسگزارم. نمی دانم فرصتی برای جبران دارم یا نه!

 

   + مینا طهرانی ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢۳
comment نظرات ()

بی طرف

قضاوت برایم این روزها از هر چیزی سخت تر است...

و من نظاره گری بی قضاوت را می گزینم...

هر چند که  این منصفانه ترین راه نیست...

 

 

   + مینا طهرانی ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢۱
comment نظرات ()

مسافرت طولانی طبس و حاشیه های آن

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مینا طهرانی ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٦
comment نظرات ()

شروع 88 و تلخی من

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مینا طهرانی ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۸
comment نظرات ()