تبریک عید
سالهاست که در آخرین روزهای سال آرزویی را برای دیگران و البته خودم طلب می کنم... هر سال آرزویی متفاوت از سال قبل...امسال آرامش و صلح درونی را انتخاب کردهام...
و اما یک شعر بهاری خوش بینانه تقدیم به دوستان خوشبینم:
"با جوانه ها، نوید زندگی است.
زندگی: شکفتن جوانه هاست."
و بهار شکفتن جوانه هاست.
که همان نوید زندگی است.
و یک بیت شعر بهاری بدبینانه هم تقدیم به دوستان بدبینم:
"بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو یکسال گذشت عید کنند"
(چقدر زمخت بود، نه!)
از آنجا که روز اول عید، پذیرای مهمانی در این صفحه نیستم و مسافرت نوروزیم کمی زودتر از تحویل سال آغاز می شود خواستم تبریکات زود هنگامم را پذیرا باشید.
نمی دانم در آنجا به اینترنت دسترسی دارم یا نه... در هر صورت این صفحه احتمالاً تا پایان تعطیلات خالی از مطلب جدید است. به امید سالی پر از آرامش و موفقیت...
سال نو مبارک
شمارش معکوس
از امروز شمارش معکوس سال 1387 آغاز شده است و من به دلایل متعدد هنوز آمادگی لازم برای شروع سال جدید را ندارم. هنوز فرصت نکرده ام مثل بچه آدم بنشینم و برنامه استراتژیک سال 88 را مرور کنم.
بررسی درست و حسابی گزینه های مختلف برای انتخاب جاده اصلی زندگی و پیش بینی دست اندازها و جاده های فرعی و خاکی که گهگاه با مسیر اصلی اشتباه گرفته می شود ...اما چه کنم که هنوز ...
اگر بخواهم از نظر کیفی خودم را بسنجم و شاخص را سال 85 و 86 بگیرم نسبت به 2 سال گذشته بمراتب از خودم راضی ترم اما اگر بخواهم با اهداف استراتژیکی بسنجم که تا سال 91 و در آستانه 30 سالگی ریخته ام به جرات می توانم بگویم که خیلی عقبم.
می دانم شاید این طوری نگاه کردن به زندگی خیلی مکانیکی و فیزیکی است اما معتقدم برای فرم دادن به هر چیزی ساختن اسکلت بندی محکم و سخت از ضروریات آن است و تعیین اهداف استراتژیک نیز از این قاعده مستثنی نیست.
وبلاگم را مرور می کنم و تغییرات و نوسانات روحیم را مورد ارزیابی قرار می دهم. 6 ماه اول سال، زندگی کاملا علمی و منفرد و 6 ماهه دوم سال، زندگی نیمه علمی و اجتماعی...
هر دو گزینه از نگاه دیگران تا حدود زیادی به دلیل خروجی های کمی و کیفی قابل قبول آن موفقیت آمیز به نظر می رسد...و من بر سر دو راهی می مانم که کدام را انتخاب کنم...و کدام مرا راضی تر نگه می دارد؟
آقا علم بهتر است یا ثروت ...
و باز بر می گردم به سر جای اولم...
اینکه نبایستی خیلی جو گیر شوم و باید سر و سامانی به اوضاع شخصی ام بدهم...
اینکه بایستی دوباره دختر سر براهی شوم...
اینکه بایستی خوب کار کنم و خوب پول در بیاورم...
اینکه دوباره خوب درس بخوانم و مثل کبکی سرم را زیر برف قایم کنم و فراموش کنم که در اطرافم چه می گذرد ...
و سرمست باشم از تحقیق و نوشتن مقاله و کتاب و شرکت در کنفرانس های علمی و تنها دلم را خوش کنم به اینکه دغدغه های اجتماعی را چاشنی زندگی ام کرده ام و بادی به غبغب بیندازم که من درک و دیدم نسبت به این مسائل در مقایسه با اطرافیانم بیشتر است.
چه فایده!
دوستی
دل من دیر زمانی است که می پندارد:
دوستی نیز گلی است؛
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ترد ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد.
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!
.....................................................
در زمینی که ضمیر من و توست،
از نخستین دیدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه هایی است که می افشانیم.
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش "مهر" است
گر بدان گونه که بایست به بار آید،
زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید.
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.
......................................................
زندگی، گرمی دل های به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.
.....................................................
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت.
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج باید کرد.
رنج می باید برد،
دوست می باید داشت!
......................................................
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل ها مان را
مالامال از یاری، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند:
-شادی روی تو!
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد.
یک روز تعطیل
جمع شدن دوستان قدیمی و مرور خاطرات سال های تمام شده هم برای خودش دنیایی دارد...گذراندن یک روز تعطیل- به بهانه مادر شدن سمیه- با کسانی که زمانی در زندگیت ظاهر شدند و بخشی از زندگیت را ساختند و حالا همگیشان به تاریخ زندگی تو پیوسته اند.
در یک جمع صد در صد زنانه با حرفهایی کاملا زنانه و خصوصی که من در اکثر مواقع بواقع کم می آورم و نمی دانم چه بگویم ... از شوهر داری و راههای مبارزه با قوم شوهر و ... از بچه داری و مشکلاتش...از آخرین مدل رنگ مو و پوست... از افتتاح فلان کافی شاپ و حراج فلان مغازه در فلان خیابان... و یا آخرین مدل گوشی آمده به بازار...
اما گرفتن خبر های دسته اول از تحولات زندگی دوستان قدیمی و ارزیابی تغییرات روحی و فیزیکی دوستان برایم همیشه از جذاب ترین قسمت این تجدید دیدارها بوده است. البته این بخش ماجرا برای من همیشه در اینگونه جمعها از سایرین جذابتر و تازه تر بوده است! چرا که در این آمار گیری ها همیشه جزء شاگرد آخرهای کلاس بوده ام و خبر های به زعم من دست اول، دست دهم بقیه بوده است! البته از این بابت چندان هم ناراضی نیستم و این انتخابی است که خود کرده ام...
خبر هایی دست اول از دوستی ها و رابطه ها، ازدواج ها، بچه دار شدن ها و...
ازدواج شیفته با یک خارجی در هلند و نارضایتی خانواده... خبر هایی از ن، آن از دین برگشته و به قول خود ایمان آورنده به آن فرقه مسخره من در آوردیش ... برنده شدن نگین در لاتری...
اما مرگ میلاد و یاد آوری مجددش از آن خبر هایی است که هنوز که هنوز است با آنکه مدتی قبل، از آن مطلع شده ام برایم دردناک و باور نکردنی است. پسری متفاوت از بقیه...با آن بیان تند و نشمرده اش که گاه مجبور به تکرار کلامش می شد. او که در سفر تبریز 81 و ساری 82 با قابلیت های روحی بالایش، در میان همکلاسی ها یکی از بهترین ها بود. نمی دانم چرا اینگونه شد و چرا اینقدر زود رفت. مرگش برای همه آنهایی که با خلقیات و روحیاتش آشنا بودند بواقع سخت بوده و هست. دل تمامی بچه های کلاس برایش تنگ است و جز طلب رحمت از دست کسی کاری بر نمی آید. خدایش بیامرزد...
"برای رسیدن به دور دست ها،
باید از نزدیکی ها گذشت،
اما رسیدن به نزدیکی ها به سهولت میسر نیست."
اسفند
اسفند برایم همیشه ماهی خاص بوده. ماهی که بایستی جور تمامی ماههای سال را بکشد و بابت تمامی زمانهای از دست رفته و تلف شده یکساله خجالت بکشد و قول بدهد که بهتر از این شود. ماه حسابرسی برای بررسی بیلان کارها که مبادا چیزی از قلم بیفتد. ماهی که دفتر خاطرات یکساله را ورق می زند و تو را به لحظاتی نزدیک می کند که درگیری های روزمره تو را از مرورشان باز داشته. ماه تصمیمات سخت برای سال بعد. ماه پرکاری و خستگی برای تمام کردن کارهای نیمه تمامی که فرصتی دیگر را برای انجامش نشاید. ماه باران و نگرانی مادر از بابت کثیف شدن شیشه های خانه و تلاشی دوباره. ماه امید. ماه فکر کردن به آرزو های جدید و قشنگ و آماده کردن همه آنها سر سفره هفت سین. ماه جوانه زدن گل های باغچه و نسیم هر از گاه بهاری که تو را ترغیب به پیاده روی های طولانی مدت در یک مسیر همیشگی می کند. ماه دور ریختن همه آن چیز هایی که یا تو را از داشتنش خسته کرده و یا نیاز های جدید زندگیت تو را به دور ریختن آنها ترغیب می کند. ماهی خاص و دوست داشتنی.
(ماه تولد فاطمه عزیزم و فراموشی تبریکات من به او...)
فعالیت های گروهی و معضلاتش
درگیر شدن با آدم های مختلف با فرهنگ ها و اعتقادات مختلف و جورواجور در عرصه های مختلف اجتماع برای انجام کار گروهی مشترک ، همواره برایم کوله باری از تجربه و رشد فردی بهمراه داشته و دارد، اما اگر بخواهم بر روی رشد جمعی و همراه کردن دیدگاههای مشترک افراد آن مجموعه و همگرا کردن بیشتر آن برای رسیدن به مقاصد مختلف بحث کنم با جرات می توانم بگویم طرز تفکر و دیدگاه آن افراد به انجام یک کار گروهی تاثیر مستقیمی بر روی روند رشد جمعی و پایداری آن مجموعه داشته و دارد. البته این به نوع کار گروهی و مشترک نیز بستگی دارد، به این ترتیب که تعریفی که از یک کار گروهی بعنوان مثال در یک پروژه اقتصادی و یا تحقیقاتی می شود زمین تا آسمان با یک پروژه اجتماعی و فرهنگی متفاوت است و علی القاعده اهداف جمعی و فردی آن نیز به گونه دیگری تعریف می شود...اما آنچه که در تمامی این گروهها و طیف ها مشترک است دیدگاه های جنسیتی حاکم بر آنست. دیدگاههای دوقطبی زنانه و مردانه ای که در روند کار و تقسیم مسئولیت ها تاثیری شگرف دارد و چه بسا شاهد خارج شدن روند تصمیم گیری ها از مسیر طبیعی و روالش بوده ایم.حتی این مساله در لایه های زیرین اجتماعاتی که دم از دموکراسی و آزادی می زنند نیز به چشم می خورد چه رسد به سیستم های استبدادی و رئیس و مرئوسی...
از این حیث همواره خواستار بودن در جمع هایی بوده ام که دیدگاههای دوقطبی کمرنگ تری را در خود داشته و توجه به توانایی ها و طرز فکر و رفتار بدون در نظر گرفتن نوع جنسیت نقش اساسی را بازی کرده است. درباره این مسئله خیلی حرف دارم که در فرصت مناسب دیگری آن را مورد بحث قرار می دهم.
اما در میان این گروهها بخصوص گروههایی که با هدف های اجتماعی دور هم جمع شده اند آنچه بیش از هر چیز، حتی فراتر از دیدگاههای جنسیتی آزارم می دهد رفتار های دوگانه و نامعلوم و پیش بینی نشده ای است که تو را به ادامه کار با آنها مورد تردید قرار می دهد...تصمیمات پنهانی و لابی گری هایی که تو را یکباره کیش و مات می کند و تو احساس می کنی یک عروسک خیمه شب بازی بیش نیستی و بایستی بی برو برگرد به تصمیمات به ظاهر گرفته شده در جمع و از پیش تعیین شده از قبل تن در دهی...
یادم هست که یکروز دوستی که از قرار رئیسمان هم هست سیستم دموکراسی را در ساختار های تشکیلاتی مورد انتقاد قرار داد و به این نتیجه رسید که سیستم استبدادی و رئیس و مرئوسی در روند و پیشبرد هر چه سریعتر کارها نتیجه بخش تر است...اما این رئیس بالاخره یک روز خواهد فهمید که در گروه هایی که با هدف های غیر مادی دور هم جمع شده اند این طرز تلقی منسوخ است و تاثیر بلند مدت خود را بر روی عملکرد بهتر اعضا از دست می دهد و تنها می تواند به خواسته های کوتاه مدت جامه عمل بپوشاند...لذا اگر می خواهید بعنوان یک رئیس تاثیر طولانی مدت خود را بر دیگران حفظ کنید و به دنبال پذیرش در سطح بالایی هستید بدون در نظر گرفتن روش های گروهی موثر، موفق نخواهید شد. اگر چه ممکن است در کوتاه مدت جواب ندهد و باعث محدودیت راه حل ها شود...
البته این را هم بگویم که من شیوه های مستبدانه و تحکمی را به کل رد نمی کنم...اما زمان ها و مکان های مختلف، شیوه های تاثیر گذاری و نحوه تصمیم گیری ما را تعیین می کنند...
بله جناب رئیس اینگونه است که در عرض مدت چند ماه آدم ها و طیف های مختلف تازه کار جهت همکاری می آیند و به اندازه یک آب خوردن از گروه پراکنده می شوند...و همان جمع با تجربه ای باقی می ماند که به علت مشغله های فراوان شخصی از کارها شانه خالی می کنند و دست آخر همه کارها می افتد به گردن خود جناب رئیس!
این می تواند به خاطر فرصت ندادن به تازه واردان برای پیدا کردن خودشان در جمع باشد...آدمهایی که آمده اند فعالیت جمعی را به گونه دیگر تجربه کنند... آمده اند که در تصمیمات مشارکت کنند...آمده اند که در کنار با تجربه ها، مثل آنها شوند...آمده اند که مهم تلقی شوند...آمده اند که در جمع های دیگر تاثیر گذار باشند...آمده اند که درست اندیشیدن و درست تصمیم گرفتن را بیاموزند...و وقتی می بینند رئیسی هست که خود از قبل همه چیز را پیش بینی کرده و در جلسات با یک نظام از قبل تعیین شده، به جای همه تصمیم می گیرد خود را ضعیف می پندارند و خیلی زود از جمع خداحافظی می کنند...
نظرات ()