نشانه ای به رهایی

ذهن آزاد

امشب بعد از گذشت یکسال، در اتاقم که حالا کاملاً متعلق به من است، جلوی میز کامپیوتر که وسعتی دو برابر میز کامپیوتر خوابگاه دارد با یک احساس امنیت مطلوب، آسوده و به دور از هر نگرانی که مبادا تق تق کردن های کیبورد و صدای کیس، هم اتاقی یا خواهرم را بیدار کند در صندلی چرخدار و متحرک نشسته ام و اراجیف می نویسم. چراغ های اتاق بدون هیچ محدودیتی روشن است و من بدون هیچ نگرانی از اعمالم، فکر می کنم و می نویسم. شاید این مثال، نمونه کوچکی باشد از داشتن یک حس امنیت مطلوب در جامعه که همگی ما در پی آنیم. حسی که تو را سوق می دهد به درست اندیشیدن و درست عمل کردن، عاری از هر گونه خلأ و پوچی. من در اتاقم نشسته ام و مانعی برای آنچه دوست دارم انجام دهم وجود ندارد. کسی نیست که بگوید چرا اینگونه می پوشی، چرا اینگونه می خندی، چرا اینگونه صحبت می کنی، چرا آرایش می کنی، چرا مجردی، چرا اینجایی، چرا تزت تمام نمی شود و هزاران چرای چرت دیگر.

 احساس امنیت، برایم مدت هاست که واژه غریبی است. شاید بتوان امنیت را از دیدگاه ها و مناظر مختلف نگاه کرد اما برای من واژه امنیت قرابت زیادی با آرامش و آزادی دارد. هر جا که امنیت وجود خارجی دارد آرامش و آزادی و رهایی نیز هست و هر جا من امنیت ندارم قطعاً آزادی و آرامش معنای حقیقی ندارد. باعث شرم است که صراحتاً می گویم تنها اینجا در ساعت 1:25 بامداد که تقریباً همه خوابند و جز صدای تیک تیک ساعت صدایی به گوش نمی رسد در اتاقم که تنهایم و کسی جز خدا کنارم نیست بدون هیچ تعامل اجتماعی خاصی، احساس امنیت می کنم....

 و حالا با داشتن این حس، ذهنم را آزاد می گذارم تا به هر کجا که می خواهد برود. دوباره به آخر سال نزدیک شده¬ام و نگرانی هر ساله در این ماه به سراغم آمده است. چشمانم را می بندم و به موسیقی درونم گوش می دهم. یاد سه قولی می افتم که اول فروردین 86 به خود داده بودم.

شناسایی خود را نسبت به نیرو های درونیم بیشتر و بیشتر کنم.

بزرگترین عامل زندگیم، خودم باشد.

همه روزه یاد بگیرم تا با خواست درونم راحت تر و موثر تر تماس برقرار کنم و هیچ مانعی بالاتر از خواستن من نباشد.

به یاد حرفهای س می افتم و سعی می کنم چند بعدی فکر کنم. ذهنم را پرواز می دهم تا به همه جا سرک بکشد. بسان بادبادکی سبک و آزاد. اول فروردین86...29 اسفند86....

 بهار 86 امید 000تلاش 000 کم طاقتی

 تابستان 86 تلاش 000ناامیدی 000 باز هم جوانه های امید

 پاییز 86 رسیدن به یک سری باور ها و واقعیات تلخ و باز هم تلاش و بارقه هایی از امید و مأنوس با واژه صبر

 زمستان 86 سایه روشنی از خاطره امید که در ذهنم نقش بسته و مرا باز هم به تلاش دوباره و تکیه بر باورها و توانایی هایم سوق می دهد و کور سویی هایی از یک زندگی جدید چند بعدی.... راستی 29 اسفند امسال کجا می روید... من هر سال کلی در این روز با خودم و خاطرات یکساله ام در یکی از مکانهای شلوغ تهران که استثنااً این روز خلوت است حال می کنم.

   + مینا طهرانی ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

اشتباه و توجیه

 تقریباً حول و حوش ساعت 30/7 شب بود که متوجه شدم باز هم گند زدم و این بار کسی را جز خودم در اشتباه مرتکب شده گناهکار نمی دانم. 20 ساعت کار مفید در اتاق دکتر و دست آخر موقع نتیجه گیری متوجه  بشوی که ای بابا در برنامه اصلی به جای عدد 57، عدد 40 را وارد کردی و 900 بار این غلط را تکرار. واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای، دیگر حقیقتاً خسته شدم. کم دقتی و بی دقتی و ... هم حدی دارد... کارم به جایی رسیده که در مقابل مسایلی که برایم یک جورایی ناخوشایند است واکنش ها و عکس العمل های عکس نشان می دهم... به جای غر زدن و نق زدن و بهانه گیری، می خندم و مسخره بازی در می آورم... واکنش دفاعی=عمل عکس... با فاطمه کلی از این شاخه گل رز در اتاق عکس گرفتیم. من شدم عروس و فاطمه داماد، خداییش عکس های قشنگی شد. دو دست، یکی داره به دیگری گل می دهد. خدا خیر بدهد کار پژوهش را که از من ایده آل گرا، یک پوست کلفت تمام عیار ساخت. در همین حین مامان زنگ می زند و من از پشت تلفن شروع می کنم به مسخره بازی و چرت و پرت گویی و از این جور کارها که یک باره مامان شک می کند و من را تیر باران سوال، بنده خدا فکر کرده عاشق شدم. تازه فردا با دکتر قرار دارم و یک سری نقشه. بعد از مدت ها می خواهم بروم پیشش و نتایج و تحلیل هایم را نشان بدهم.  یک سری نتایج غلط را با آب و تاب چنان برایش توجیه کنم جوری که خودش نفهمد از کجا به کجا رسیده ام.  و باز هم خدا این پژوهش کردن را خیر بدهد که لااقل از من یک توجیه گر حرفه ای ساخت. شک ندارم که فردا آب از آب تکان نمی خورد.  

 سخت گیری های دیروز من، 

                                   خونسردی های امروز من

                                                                      و 

                                                                      ... فردای من

   + مینا طهرانی ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٧
comment نظرات ()